از همان لحظه که پیدایم کردند حرف و حدیث ها شروع شد. اول آقا جانم را آوردند بالای
 
سرم .تکیده شده بود و لاغر اما هنوز آن کلاه (برک) سرش بود.درست مثل سالهای گذشته. بعد
 
داوود آمد- برادرم- نگاهش که کردم دلم غنج رفت. با آن قامت کشیده و تنومند. مردی شده بود
 
برای خودش. آقاجانم مانده بود لای پهنای سینه اش وقتی داشت مرا از روی شانه های نه چندان
 
بلند آقام می پایید.
می دانستم اینطور می شود. از همان روزی که تصمیم خودم را گرفته بودم.گرچه کوچکترین
 
اهمیتی هم نداشت. تنها چیزی که برایم مهم بود این بود که بگذارند بخوابم. رها وعمیق.
 
درتاریکی قناتی که از ماه ها پیش تویش خوابیده بودم.
جنازه را که کشیدند بیرون چشمهای منتظر جماعت از حدقه زد بیرون. حتی چشم های مادرمکه
 
همه اهل محل (گلین)صدایش می زدند.تازه انوقت فهمیدم که خیلی از ریخت وقیافه افتاده ام.آخر
 
چیزی حدود شش ماه بود که افتاده بودم آنجا. توی آب. روزهای بدی نبود. آب خنک بود و زلال.
 
چند روز اول پوست بدنم در اثر سرما چروک انداخته بود وسفت شده بود اما کم کم عادت کردم.
 
بهتر از همه اینکه همه جا ساکت بود و آرام. این اواخر ازدحام صداها روزگارم را سیاه کرده
 
بودند. وقتی می افتادند توی کله ام تمام تن ام را ریش ریش می کردند. اما هرچه سعی کردم
 
نتوانستم به تاریکی سرد وبی روح شب هایش عادت کنم با شنیدن کوچکترین صدایی از کوره در
 
می رفتم . بچه هم که بودم از تاریکی می ترسیدم. بی بی جانم می گفت: همش واسه این که
 
(گلین) وقتی تو رو باردار بود به  صورت یه جنازه نگا کرد. اونم جنازه گندیده مردی که اصلاً
 
معلوم نبود کیه واز کجا اومده.
 
من اما دلیل واقعی آن را می دانستم. همه چیز بر می گشت به آن شب برفی. رفته بودم داروهای
 
بی بی جان را از خانه عمویم بیاورم که  از دل تاریکی پیچیده بود جلویم.......صورت اش را
 
ندیده بودم. یعنی نگذاشته بود که ببینم............. از همان شب از تاریکی می ترسیدم. شب های
 
سختی بود با هر صدای پایی قلبم هری می ریخت پایین و از کوره در می رفتم - پاهایم هم در
 
اثر سردی آب آنقدر بی رمق شده بودند که نمی توانستم از جایم تکان بخورم. لعنتی ها دوباره
 
پیدایشان شد تازه داشتم  به آرامش می رسیدم.
روزهای اول به سختی می توانستم خودم را روی آب نگه دارم  سنگین شده بودم می رفتم تا ته
 
آب و دهانم پر می شد از شن و ماسه. اما بعدها خودم را می کشاندم روی سطح آب وبدون
 
حرکت تنم را رها می کردم بین هوا و آب. سبکی و بی وزنی تا نوک انگشتانم کشیده می شد. آن
 
وقت چشمانم را می دوختم به سقف نمور قنات و مدت ها به همان حالت باقی می ماندم بدون آن
 
که نفس بکشم- آب قطره قطره می چکید  روی پوست  صورتم وقلقلکم می داد.
حس خوشایندی بود. بعد از آن همه جار و جنجال و شلوغی..........
صداها باز هم دارند می افتند توی کله ام.پچ پچه ها دوباره شروع شده اند. (گلین) اما بی توجه به
 
حضور مردها یقه لباسش را جر داده است پایین و دارد به سر وکله اش می کوبد - چون او پس
 
از این به راحتی نخواهد توانست بین این مردم زندگی کند. جماعتی که مدام حرف ازچگونگی
 
مرگ دخترش خواهند زد. لام تا کام حرف نمی زند فقط دارد ناله می کند انگار او نمی داند مرده
 
ها می توانند صدای ذهن ها را هم بشنوند.
- اگر می دانستم اینقدر به دردسر خواهم افتاد هرگز چنین کاری نمی کردم.حالا همزمان صدای
 
تمامی ذهن ها و حرف ها افتاده اند توی کله ام و دارند دیوانه ام می کنند. دارد دست همه رو می
 
شود- (گلین)بی هوش افتاده است روی زمین. زنهای فضول جمع شده اند دورش و دارند برایش
 
دل می سوزانند.(گلین) اما دارد توی  دلش مرا نفرین می کند
 
- الهی به زمین گرم بخوری دختر. الهی نکیر ومنکر ولت نکنند شب اول قبری. الهی تو آتیش
 
جهنم جلز ولز بشی. ببین چی به روزگارمون آوردی؟ یکی از زنها لیوان آبی  در دست گرفته
 
است و انگشتر طلایش را انداخته است  توی آن. انگشتر از پشت شیشه بزرگتر به نظر می
 
رسد  ومی درخشد- آب را به زور به مادرم می خوراند و می گوید: (گلین) جان اینقدر خودت
 
رو اذیت نکن . اون خدا بیامرزم راحت شد حالا فکر کن چندروزی هم.......
بعد بقیه حرف اش را می خورد و می گوید: بخور توش  طلا آب کشیدم دلت رو آروم  می کنه.
(گلین) لیوان را به دهان اش نزدیک می کند.
به هیچ کدام آنها نگاه نمی کنم. اما همه حرکت ها و صداها پر است از نیش وکنایه. آقا جان
 
نشسته است روی زمین و دستمال را گرفته جلوی چشمهایش. می خواهد گریه کند ولی نمی
 
تواند. دلش پراست از نفرت وکینه. آرزو می کند زنده بودم تا با دستهای خودش خفه ام می کرد.
 
آن وقت سرش را می گرفت بالا و به همه می گفت دختری که از خونه فرار بکنه حقش
 
همینه .....اما حالا چیزی جز بی آبرویی برایش نمانده بود.
زن ها را صدا می زنند تا جنازه را بردارند وبگذارند توی پارچه. کسی جلو نمی آید .انگار
 
دوست ندارند دست شان به تن دختری بخورد که چند سال قبل از خانه شان فرار کرده و به جایی
 
که معلوم نبوده کجاست رفته است.وحالا به طرز مشکوکی توی یکی از قنات های اطراف شهر
 
پیدا شده است.
صداهای درهم و برهمی می شنوم. گوشهایم را تیز می کنم. یکی از زنها می گوید: من تو خونه
 
دختر نومزد دارم.می دونید که...شگون نداره........ آن وقت طوری که دیگران هم بشنوند به بغل
 
دستی اش می گوید : ولش کنید ....دختره نجسو...معلوم نیست تا حالا کدوم گوری بوده که
 
حالا...
دلم به هم می پیچد.می خواهم بالا بیاورم .بعد یادم می افتد مرده ها که نمی توانند بالا بیاورند آن
 
هم من ...که شش ماه تمام ...با شکم خالی افتاده ام آنجا توی آب قنات و چشم دوخته ام به سقف
 
نمور آن و چکه های آبی که لغزیده اند روی گونه هایم.به هر ترتیبی شده جنازه را بلند می کنند.
 
مریم خانم- زن همسایه مان- به زنهایی که دور جنازه جمع شده اند می گوید: همچین می گن زنا
 
بیان بلندش کنن انگار تا حالا دست هیچ مردی بهش نخورده........اصلاً از کجا معلوم شایدم....
 
می دانستم اگر پیدایم کنند همه این حرف و حدیث ها پیش می آید. اما دلم نمی آمد دور از
 
شهرمان توی غریبی بمیرم . برای همین برگشتم آنجا. حوالی همان قناتی که پر بود از خاطرات
 
خوش دوران کودکیم.
خدا لعنت کند آن مردی را که یک روزعصر با بیل وکلنگ آمد توی قنات بعد تا چشم اش به
 
جنازه من خورد وحشت زده فرار کرد و همه چیز را به  پلیس گزارش داد.  حرف که دهان به
 
دهان گشت، هر کس قضیه را شنید آمد تا ته توی ماجرا را در بیاورد.
بی انصاف ها نمی توانند بفهمند اگر شش ماه تمام توی آب شناور باشی  عضلات تن ات سفت
 
می شوند و با کوچکترین حرکتی ستون مهره هایت می شکنند . جنازه را می اندازند روی
 
پارچه ........استخوانهای تنم صدا می کنند.....  پارچه را می گذارند توی تابوت...... - داوود-
 
می نشیندکنار تابوت....گریه نمی کند ....دارد ضجه می زند ........صدایش مثل بلندگو می افتد
 
لای سلول های پوسیده تنم ........قلبم دارد از جا کنده می شود...........کم کم صدایش برایم
 
مفهوم می شود ................جماعت بخواهند یا نخواهند می زنند زیر
 
گریه.......................بغض راه گلویم را می بندد .تاب نمی آورم......های های گریه ام بلند
 
می شود.آن وقت فکر می کنم چقدر خوب است که در طول این مدت آب بدنم خشک شده وگرنه
 
حالا تابوت پر می شد از آب چشم هایم و دوباره معلق می ماندم بین هوا و آب........
 تابوت می نشیند روی دست های جماعت...چند مرد قوی هیکل زیرش را می گیرند ........برایم
 
آشنا نیستند .....صدای کلفتی از جلوی تابوت داد می زند..لا اله الا....... به گمانم پسر یکی از
 
همسایه ها باشد. زن ها از عقب تابوت می آیند.صورت هایشان را محکم گرفته اند و خزیده اند
 
لای سیاهی چادرهایشان................................یکی از آنهاکه جلوی بقیه ر اه می رود برمی
 
گردد و به زنهای پشت سرش می گوید: متوجه بخیه های زیر سینه اش شدید؟ از اول اش هم
 
مطمئن بودم که...
بقیه هم تصدیق می کنند و حرف شاخه به شاخه می شود تا می رسد به گوش زن عمو
 
صدیقه........خوشحال می شوم او می داند بخیه ها مال دوران بچه گی ام است.
زمانی که از روی شیطنت رفته بودم بالای درخت و افتاده بودم روی دوچرخه آقا جانم که
 
همیشه خدا گوشه حیاط بود... اما چیزی نمی گوید فقط لب می گزد و به نشانه تایید سرش را
 
تکان می دهد... اشک توی چشمانم حلقه می زند و ردمیگیرد روی گونه
 
هایم.......................................................................................
آخ اگر میگذاشتند همان جا بمانم . کاش بر نگشته بودم ..... .اشتباهم این بود که خواستم توی
 
شهر خودمان بمیرم.... بوی چمنزارهایی را بشنوم که  رویشان دویده بودم این طرف و آن
 
طرف.....بیشتر از همه دلم برای قناتمان تنگ شده بود ....... تمام روزهای کودکی را با - داوود
 
و علی- لابه لای سنگ هایش  پرسه زده بودیم و رد مارها را گرفته بودیم ........ بزرگتر كه
 
شده بودیم به نشانه دوستی  اول اسم هایمان را روی سنگ بزرگی  در ضلع جنوبی  دهانه قنات
 
حک کرده بودیم ...... اسم من درست وسط اسم آن دو قرار گرفته بود ......
 چشم می گردانم می خواهم علی را ببینم.... از همان لحظه اول فقط شوق دیدن او را
 
داشتم........داوود اینجاست درست زیر تابوت. اما هیچ خبری از علی نیست......

رفته بودیم لای سنگ ها و دنبال لانه مارها می گشتیم. آن وقت زن عمو صدیق تا ما را دیده بود

رفته بود به آقا جانم گفته بود که من و علی را لای سنگ ها دیده که .....آقا جانم عزم اش را

جزم کرده بود.هیچ وقت حرف اش دو تا نمی شد. خیلی ترسیده بودم. به داوود هم گفته بود که

فردا سر این پسره رو گوش تا گوش می برم ......حاشا به غیرت تو که دوستت چشم به ناموست

داره و توهواداریشو می کنی..................آن وقت تمام کتاب دفترهایم را پاره کرده بود و گفته

بود جفت پاهاتو قلم می کنم اگه بشنوم از خونه در اومدی بیرون تخم سگ...........

همان شب تصمیم به فرار گرفتم.

کاش می گذاشتند همان جا بمانم.آقا جان وگلین می خواهند بعد از کفن ودفن من از این شهر

بروند .آقا جانم صبح وقتی جنازه مرا دیده بود به گلین گفته بود: زن اینجا دیگه جای موندن

نیست....با این ننگ که نمی تونیم تو این شهر زندگی کنیم........

همه این حرف ها را با گوشهای خودم شنیده بودم.گریه ام گرفته بود.

تابوت دارد روی دست ها پرواز می کند.حس خوبی است. خوبتر از وقتی که توی آب معلق

مانده بودم. دلم اما بدجوری گرفته است. تلاش می کنم علی را پیدا کنم. زل می زنم توی تک تک

صورت ها. خبری از او نیست. چرا هیچ کس حرفی در مورد او نمی زند حتی

داوود............دوباره چشم می گردانم . اگر تمامی این حرف ها را باور کرده باشد

چه؟....نه..... شاید نمی خواسته مرا با این لباس های پوسیده و نیمه برهنه در مقابل چشمهای